وبلاگي به نام درد
سلام اینبار واسه آپ هیشکی رو خبر نکردم. پ.ن : پاک دیوونه شدم رفت همه رفتن کسی دور و برم نیس چنین بی کس شدن در باورم نیست همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش همه رفتن ولی این دله ما رو همون که فکر نمیکردیم سوزوندش این حریف خسته رو سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم با این همه ظلم توببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشستم نشکن دلمو به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز دیوونه نکن دلمو آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز از روی بی وفایی دل بریدی داری میری اشک منو ندیدی چه ساده داری دل ازم میکنی تیر خلاص رو به دلم میزنی این آخر خیانته که جام میزاری پیش همه میری میگی دوسم نداری بگو عزیزیم چجوری میخوای جدا شی؟ میخوای با اون بری کنار من نباشی لیلای مجنون قصه ی این عشقی که میگم / عشقه لیلای مجنونه با یه روایته دیگه / لیلی جای مجنونه! مجنون سره عقل اومده/ شده آقای این خونه تعصب و یه دندگیش کرده لیلی رو دیوونه! اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره با یه اخمه کوچیکه اون ، دلش ماتم میگیره میگه باید بسازم، این مثله یک دستوره! همین یه راه مونده واسش! ، چون عاشقه مجبوره زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره عاقبته لیلیه ما / مثله گلهای گلخونه تو قابه سرده شیشه ای / پژمرده و دلخونه حکایت عشقه اونا / مثله برفه زمستونه اومدنش خیلی قشنگ / آب کردنش آسونه! اخمه تو خالی از عشقو / بی نوره سوتو کوره! عاشق کشی مرامته / نگات سرده و مغروره عشق اومده توی نگاش / از کینه ی تو دوره! یه کاری کن تو هم براش/کمه عاشقیتم زوره! زوره ، عشقه تو زوره / احساس ، همیشه کوره هرجا، خودخواهی باشه / انصاف ،از اونجا دوره سر به سر شعرهایم نگذار . . . از من فاصله بگیر ! ایــن روزهـــا آنقــــدر فـــریــادهایـــم را سـكــــوت كــــرده ام ، بوى گند خیانت تمام شهر را گرفته... شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری، اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد. خواستن تو جنينـــ..ـي است در من ... تو زن شدی...... اي دل ديگه بال و پر نداري داري پير ميشي و خبر نداري چرا اين در و اون در ميزني اي دل ساده؟ ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره آرامم، مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند... دیگر نگران داس ها نیستم!!! نمیدانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم! نمیدانم عشقم گم شده یا معشوقم نمیدانم نمیدانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم؟ نمیدانم چرا وقتی که دلبستن سهل است، دل کندن آسان نیست؟ نمیدانم خدا به ما " دل " داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد دل بکنیم ؟ منو حالا نوازش کن پ.ن : ايــــ خواجهـــ درد هستــ وليكنــ طبيبـــ نيستـــ . یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد به سراغ من اگر می آیی امروز دیگه نسبت به تو حسی ندارم بخوای میگم دوست دارم ولی ندارم.
کجاست بگو where's she? tell me کجاست بگو اون که برات مي مرده کو اون که قسم ميخورده که دوست داره اما به جاش با يه قسم.هر چي که داشتي برده کو تنها شدي باز تف سر بالا شدي گذاشت و رفت.ديدي دوست نداشت و رفت کجاست بگو اون که برات مي مرده و هرچي که داشتي برده کو اون که يه باره اومد و آتيش به زندگيت زد و ازت بريد اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشيد يادت باشه منتظر اون که ميگه دردتو ميدونه نشي حرفاشو باور نکني.هرکي بياد نمک به زخمت مي زنه ساده ي دل داده ي من گول نخوري.دوباره ديوونه نشي
همه رفتن کسی با ما نموندش کسی خط دل ما رو نخوندش همه رفتن ولی این دل ما رو همون که فکر نمیکردیم سوزوندش به سراغ من اگرمی آیید با پتک و تبر بیایید!! خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد اومدي بشکني بشکن از روی بی وفایی دل بریدی داری میری اشک منو ندیدی چه ساده داری دل ازم میکنی تیر خلاص رو به دلم میزنی این آخر خیانته که جام میزاری پیش همه میری میگی دوسم نداری بگو عزیزیم چجوری میخوای جدا شی؟ میخوای با اون بری کنار من نباشی باز امشب دلم بار گریه دارد. علت نمیدانم. سبب نمیدانم. ولی حال را میدانم. حال عجیبی دارم امشب. غم غریبی دارم امشب. بی جهت دلم خونم ، بی جهت غمگینم . دلم میخواهد بگریم. غریبانه بگریم. بی کسانه بگریم.
آهسته بیا ، باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای اینجا قلب من است آهسته ، این قلب، شکسته... نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته ! آمده ای که بگویی پشیمانی؟ اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته آتش دلم همچنان در حال سوختن است ، بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ، بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار آهسته ، قلبم بدجور شکسته دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ، یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ... بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو بگذار در حال خودم باشم ، نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را بگذار در حال خودم باشم ، به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ، پس بگذار با تنهایی تنها باشم در خلوت خویش با غمها باشم ، نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته ... به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، داستان ترسناک چند دقیقه وقت بزارید و این داستان ترسناک رو بخونید:
تو به شفافیه شبنم روی برگ ها من مثل یه برگ زردی که میوفته از درختام تو مثل طراوت گلهای نرگس روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی ... برو زیر بارون که نکنه نا مردی اشکاتو ببینه بهت بخنده گفتم اگه بارون نیومد چی ؟ گفتی اگه چشمای تو بباره آسمون گریش می گیره گفتم یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار گفتی به چشم . حالا من دارم گریه میکنم ....... و آسمون نمی باره . تو هم اون دور دورا وایستادی بهم میخندی... گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی،روی خندان تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را، بی قید و تکان دادن دستت که -مهم نیست زیاد- و تکان دادن سر را که، -عجیب!عاقبت مرد؟ -افسوس! -کاشکی میدیدم! من به خود میگویم: "چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکسترکرد؟" دلم تنهاست دلگیرم همش حس میکنم دارم بدون عشق میمیرم دلم تنهاست مجبورم فراموشت كنم حالا كه از چشماي تو دورم تو مي دوني تو خيلي وقته ميدوني نمي فهمي چه بي اندازه بي رحمي تو ميدوني تو خيلي وقته ميدوني نمي فهمي چه بي اندازه بي رحمي تو مي دوني نفس گيره هواي بي تو بودن سخت دلگيره تو مي دوني چقدر شومه هواي خونه ي مردي كه از روي تو محرومه تو مي دوني تو خيلي وقته مي دوني نمي فهمي چه بي اندازه بي رحمي تو مي دوني تو خيلي وقته مي دوني نمي فهمي چه بي اندازه بي رحمي بدلیل اعتراض بعضی از دوستان و بانوان محترمه مکرمه معظمه که ارادت دارن و داریم اینبار برای پسرها نگاشتیم.(آنتی بوی) تا بدانند اینجانب طرفدار هیچ گروهک و حزب و فمینیسم و مونگولیسم و اینا نیستم. ۱۰ واقعیت پنهان در مورد مرد ها ۱)خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟ 2) برای درست کردن پاپ کُرن به چند مرد نیاز است؟ ادامه مطلب ۵۰ مزیت مرد بودن از زبان دخترها 1-اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست ۲-مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است ۳- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟ بقیه در ادامه مطلب بی تو مهتاب شبی : فریدون مشیری بي تو ، مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم ؛ در نهانخانۀ جانم ، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد : يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم ، پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم ، ادامه شعر و عکس های عاشقانه در ادامه مطلب
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم نمی دانم چرا با آنکه می دانم از آن من نخواهی بود با تار و پود جان برایت خانه می سازم … هیچ کس تنهائیم را حس نکرد،برکه طوفانیم را حس نکرد،او که سامان غزل هایم از اوست،بی سر و سامانیم را حس نکرد کوچه ها، خونه ها، تموم عاشقا رفتن از اینجا ، یه غربت موند و من تنهای تنها ، یه غربت مونده و من تنهای تنها چند تا عکس هم گذاشتم به خاطر اینکه صفحه سخت بالا میاد به ادامه مطلب برین ممنون امید وارم که خوشتون بیاد. سلام به دوستای گلم اینبار دو تا نامه داریم یکی از نامه ها به خدا نامه ای که از دوزخه رو اینجا بخونین نامه پیر زن به خدا رو تو ادامه مطلب داشت یادم میرفت جواب سوالی که پرسیده بودمو بدم بعد فقط یه نفر تونسته بود جواب درست رو بده اونم مهشید بود سوال این بود شباهت دختر خوب با پری دریایی ؟ جواب: هر دو از اول افسانه بودند. نامه ای از دوزخ روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد: گیرنده : همسر عزیزم میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!! سلام به همه دوستای خوبم اول از همه میریم سراغ جواب سوالی که پرسیده بودم سوال این بود: نازک ترین کتاب دنیا اسمش چیه ؟ جواب: چیزهایی که مردان درباره زنان میدانند . حالا یه سوال دیگه واسه آپ بعدی : شباهت یه دختر خوب با پری دریایی چیه ؟؟؟ سوال های بی جواب چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟ چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟ چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟ چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟ آیا میشه زیر آب گریه کرد؟ چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟ چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟ چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟ اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟ تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟ واقعآ چراااااااااااااااااااااااااا ؟ خصوصیات دختر و پسر های ایرانی در ادامه مطلب دل هیچ کی مثل من غربت اینجا رو نداره دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم مثل گنجشکای بی لونه و بی جای محله دیگه هیچ جا تو درختا جای من نیست که برم.
پسر: سلام. خوبی؟ مزاحم نیستم؟ دختر: سلام. خواهش میکنم asl plz? پسر: تهران/ وحید/ 26 /وشما؟ دختر: تهران / نازنین/ 22 پسر: !!! چه اسم قشنگی اسم مادر بزرگ منم نازنینه دختر: مرسی ! شما مجردین؟ پسر: بله شما چی ؟ ازدواج کردین ؟ دختر: نه منم مجردم راستی تحصیلاتتون چیه؟ پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه mit آمریکا دارم شما چی؟ دختر: من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سوربن فرانسه هستم. پسر:wow چه عالی ! واقعا از آشناییتون خوشحالم. ادامه چت در ادامه مطلب خیلی باحاله نمی دونم چمه فقط میدونم حالم خوب نیست حالم خرابه خرابه... انگار یه بغض نشکسته داره قلبمو پاره پاره میکنه انگار... انگار... غریب افتادم تو این دنیا انگار هیچ کس جز تو جز من انگار... ای بابا بگذریم... اینکه دوست دارم کافیه آره همین که دوست دارم کافیه دوست دارم مردی در جهنم در ادامه مطلب نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ ساده گیمو نمیدونم چرا قسمت میکنم روز های خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن میتونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی میتونم درست کنم ترس دل و دل واپسی میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام یه دروغ گو میشم همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟؟؟ پیر مرد تنها در ادمه مطلب خداوندا(سخنی از دکتر شریعتی) خداوندا! تقدیرم را زیبا بنویس کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم دکترعلی شریعتی در خیابان با کفش راه بروی به یاد خدا باشی بهتر از آن است که در مسجد سر نماز یاد کفش هایت باشی دکتر شریعتی دوستان عزیز سلام توصیه می کنم این متن را که از دکتر شریعتی است بخوانید: اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟ دکتر شریعتی 
خسته تر نکن دیگه
این درای بسته رو
بسته تر نکن دیگه
این همه سنگ نباش
این همه سخت نگیر
واسه عشق بمون
واسه عشق بمیر
من باید چیکار کنم
من و باورت بشه
که یکم تحمل و
عاشقی سرت بشه
این چه راه و رسمیه
این چه اتحامیه
خان هفتصد هم گذشت
این چه هفت خانیه
چشمات نمیبینن پاهات نمیمونن
دستات نمیگیرن این دست بی تاب و
با من نمیخندی با من نمیخونی
قابل نمیدونی این چشم بی خواب و
من باید چیکار کنم
من و باورت بشه
که یکم تحمل و
عاشقی سرت بشه
این چه راه و رسمیه
این چه اتحامیه
خان هفتصد هم گذشت
این چه هفت خانیه
برو دنبال اون عشقی که توی خواب میدیدی
تو رو میبخشمت اما بازم آروم نمیگیرم
میزارم این شکستن رو به پای بخت و تقدیرم
خسته تر از آنم که به عاشقانه هایم بخندی . . .
من . . .
عاشقانه می نویسم . . .
تو خیال کن روزنامه می خوانی . . .
فقط رد شو . .
هر بار که به من نزدیک می شوی ،
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت !
از من فاصله بگیر !
خسته ام از امیدهای کوتاه .......!!!
كــه اگـــر بــه چشــــمانــم بنگـــــرى ، كــَــر مـــى شـــوى ... !
مردان چشم چران...
زنان خائن...
دختران شهوتى و پسران شهوتى تر...
پس چه شد؟؟!!! ...
چیدن یك سیب واین همه تقاص؟؟!!!
بیچاره آدم...
بیچاره آدمیت ...
كه نه سقــــ..ط مي شود !
نه به دنيا مي آيد !!!
نه برای در حسرت ماندن یک بوسه !
برای ...خلق بوسه ای از جنس آرامش.... ..
تو زن نشدی..که همخواب.....آدم های بیخواب شوی!
زن شدی...که برای خواب کسی رویا شوی! ..
تو زن نشدی.. که در تنهایت..
حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی..
زن شدی تا... آغوشی در تنهایی عشقت باشی !
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه کار سختی ست(سختی است)
نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت اون قدر آرومم
که از مرگم نمی ترسم
تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو آتیشه
چشمامو می بندی
و این قصه تموم میشه
هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست …
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام … نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام
تند و آهسته چه فرقی دارد ؟!
" تــــو " به هر جور دلت خواست بیا !
مثل سهراب دگر ...
جنس تنهایی من چینی نیست ،
که ترک بردارد
مثل آهن شده در تنهایی
چینی نازک تنهایی من
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.
سير نگاش کردم.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.
ديگه عادت کرده بودم.
ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.
شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.
من به همين تماشای ساده راضی بودم.
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.
ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.
مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.
ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.
يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.
شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.
اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ايستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقيق که نگاه کردم ديدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دويده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.
- شما هم دير رسيديد؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.![]()
- مثه اينکه بايد پياده بريم.
و پياده رفتيم ...
و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.
مسابقه است بر سرشکستن چینی نازک تنهایی من
از من ساده چي مونده
قبل تو هر کي بوده
تموم تار و پود سوزونده
دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلي وقته بي ستاره س
هميني که باقي مونده ، واسه دلخوشي تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن
نميخوام بگذره عمري ، خسته شي واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم
بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلي اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد
دلم پر است از این دنیای وا نفسا ، دلم پر است از این عادت ها ی زشت. دلم پر است از صدای شور شهر نشینی ، دلم پر است از مزه بلند با هم نشینی. می خواهم امشب تنها باشیم. من و تو ، من و عشق ، من وما.
دستم بی اختیار می دود بر روی کاغذ، زبانم بی صدا می خواند از روی سطر های نوشته قلبم. اه امشب چگونه شبی است؟
صدایی از دور نوایی غمگین زمزمه می کند. نوایی پر شور ، پر درد ، پر عشق.
تاب امشب ندارم. امشب عجیب ترین شب زندگی ام است. امشب غم عجیبی دارم. باز امشب دلم بار گریه دارد.
منظورم آن لحظه ای است که چشمهایت از اشک خیس اند ولی اشکها هنوز لیز نخورده اند پایین. منتظرند تا پلک بزنی و سُر بخورند روی گونه هات. این جور وقت ها نفس عمیق بکش و نگذار سرریز شوند.به زور هلشان بده توی چشمهات.باور کن میشود.اشکهای ما خیلی دوستمان دارند.
اصلا وقتی ببینند دوست نداری جلوی غریبه ها بریزند خودشان برمیگردند سرجایشان.فقط نفس عمیق بکش و باورشان کن.تنها بدی این کار این است که هر دانه اشکی که میخواسته بریزد،
بدجوری سینه و قلبت را میسوزاند و دلت را سنگین میکند. ولی ارزشش را دارد.امتحانش کن. 

گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ،
اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود
نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ،
از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که
در این لحظه های تنهایی بیشتر میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ،
نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای رفتنت
این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ،
خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،
اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم،
تا به امروز در قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم ...
شاید بتوانم فراموشش کنم...
داستان عاشقانه
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر خوش تیپ بود، صدای خوبی داشت و همیشه شاگرد زرنگ کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد…
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. …مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
علی يک شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف اردبيل، جاي اين که از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده که مي گفت؛ جاده قديمي با صفا تره و از وسط جنگل رد ميشه!
اينطوري تعريف ميکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پيچيدم تو خاکي، 20 کيلومتر از جاده دور شده بودم که يهو ماشينم خاموش شد و هر کاري کردم روشن نميشد.
وسط جنگل، داره شب ميشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بيرون يکمي با موتور ور رفتم ديدم نه ميبينم، نه از موتور ماشين سر در ميارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکي رو گرفتم و مسيرم رو ادامه دادم. ديگه بارون حسابي تند شده بود.
با يه صدايي برگشتم، ديدم يه ماشين خيلي آرام و بيصدا بغل دستم وايساد. من هم بيمعطلي پريدم توش.
اين قدر خيس شده بودم که به فکر اين که توي ماشينو نيگا کنم هم نبودم. وقتي روي صندلي عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، ديدم هيشکي پشت فرمون و صندلي جلو نيست!!!
خيلي ترسيدم. داشتم به خودم مياومدم که ماشين يهو همون طور بيصدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو يه نور رعد و برق ديدم يه پيچ جلومونه!
تمام تنم يخ کرده بود. نميتونستم حتي جيغ بکشم. ماشين هم همين طور داشت ميرفت طرف دره.
تو لحظههاي آخر خودم رو به خدا اين قدر نزديک ديدم که بابا بزرگ خدا بيامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه هاي آخر، يه دست از بيرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهميدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولي هر دفعه که ماشين به سمت دره يا کوه ميرفت، يه دست مياومد و فرمون رو ميپيچوند.
از دور يه نوري رو ديدم و حتي يک ثانيه هم ترديد به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بيرون.
اين قدر تند ميدويدم که هوا کم آورده بودم.
دويدم به سمت آبادي که نور ازش مياومد. رفتم توي قهوه خونه و ولو شدم رو زمين، بعد از اين که به هوش اومدم جريان رو تعريف کردم.
وقتي تموم شد، تا چند ثانيه همه ساکت بودند، يهو...
.
.
.
.
.
.
.
.
در قهوه خونه باز شد و دو نفر خيس اومدن تو،
يکيشون داد زد: ممد نيگا! اين همون احمقيه که وقتي ما داشتيم ماشينو هل ميداديم سوار ماشين ما شده بود.


من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم .
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد.
ادامه مطلب![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
اگر جایی پیدا کنم تو را تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا تو را تنها یابم
ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم


ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکیم از دوزخ![]()
![]()
![]()
موضوع : من رسیدم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت
23:22 توسط پژمان|
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت
1:4 توسط پژمان| |
برو دل دل نکن دیگه نه شکی کن نه تردیدی
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت
19:31 توسط پژمان| |
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت
15:9 توسط پژمان| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت
18:29 توسط پژمان| |
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت
18:8 توسط پژمان| |
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت
13:36 توسط پژمان| |
اولين ملاقات ايستگاه اتوبوس بود.
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت
18:33 توسط پژمان| |
تا حالا شده دله اشکهایت به حالت بسوزد و نریزند؟
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت
0:0 توسط پژمان| |
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت
15:11 توسط پژمان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت
10:12 توسط پژمان| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت
22:39 توسط پژمان|
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت
16:29 توسط پژمان| |
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت
18:52 توسط پژمان| |
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت
15:59 توسط پژمان| |
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت
14:4 توسط پژمان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت
17:17 توسط پژمان| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت
19:5 توسط پژمان| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت
17:25 توسط پژمان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت
17:46 توسط پژمان| |
فرشته بیکار
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت
22:39 توسط پژمان| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت
14:55 توسط پژمان| |
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت
15:18 توسط پژمان| |
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت
13:26 توسط پژمان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت
18:50 توسط پژمان| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت
13:12 توسط پژمان| |
نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت
18:23 توسط پژمان| |




